چند هفتهس یا بهتره بگم چندماه شده برنامه ریزی کردم حالا که دختر جان داره نزدیک به دوسالش میشه، یواش یواش دنبال برنامه ای باشم که کنار مادری کردن یه کاری هم انجام بدم چون خودم تصمیم گرفتم بعد از تمومشدن مرخصی بارداری، اون اضطراب جدایی دخترمونو که دیدم استعفا بدم و یه گوشه ذهنم، همیشه یه غصه ریزی برای از دست دادن کارم داشته باشم و یه افتخار گُنده! به خودم که از کارم گذشتم چون خودم انتخاب کردم مادر باشم و دلم میخواس هزار روز اول زندگی تا جایی که در توانم هست مادرکافی باشم (و تا همیشه) :) ، راستش به کارهای خونه هم کامل نمیرسم چه برسه یه برنامه دیگه هم بخواد اضافه بشه!!!! اما تمام تلاشمو میکنم، شبها که میخوابی، یه ساعت توی یوتیوب بچرخم، تحقیق کنم و و و ، میدونی نتیجهش تا الان چی شد؟! اینکه هرچی بیشتر اطلاعات به دست میارم بیشتر دنده عقب میگیرم! خیلی ذهنم آشفتهس، همیشه دوست داشتم حرفهامو یجایی بنویسم، اما نمیخواستم اونجا، اینجا باشه!! "قدِ آغوشِ خودم" که سالها خیلی لطیف و آروم نگهش داشتم و شاید سالی یکبار نه تنها خودم که هیچکسی حتی گذرش به اینجا نمیخورد، الان بشه اونجایی که دلم میخواد بعضی وقتا بیام غُر بزنم و برم! دو روز بعد بیام بخونم بگم واای پس این روزایی که پشت سر گذشتم بدتر بودهها!! برو جلو دختر، قدرتمندتر برو..
این روزا اصلأ زمان خالی توی زندگی ما وجود نداره، به جز وقتایی که دخترمون خوابیده و ما به جای صحبت کردن ترجیح میدیم غش کنیم از خستگی:) دیشب میون شلوغی جمع سه نفرمون و بازیگوشیای دخترِ خونه، همزمان که برنامه استعدادیابی موسیقی هم پخش بود یدفعه رفتیم به گذشته ها، به آرزوهامون و اینکه اگر هر روز زندگیمون یه غصهی تکراری وجود داشت که نرسیدیم بهش، هی تکرار میشد، اون موسیقی بود، هر کدوم حداقل ده سال از زندگیمون و تو حتی بیشتر، زمان گذاشتیم برای ساز زدن، کلاس رفتن و تلاش برای رسیدن به اونچیزی که میخواییم، اون چیزی که باهاش عشق میکنیم و پایانی نداره ولی حالا فقط به سازهاای گوشه ی خونمون نگاه میکنیمو حسرت میخوریم، به اینکه صدبار برنامه ریزی کردیم برای کلاس رفتن و نشد که نشد که نشد، می دونی: دیشب موقع دیدن اون برنامه یا بهتره بگم شنیدنش، وقتی درباره موسیقی حرف زدیم وقتی مثل هربار اومدم بهت انگیزه بگم که حداقل تو دوباره شروع کنی زبونم بند اومد از حجم بالای مشکلاتی که سرازیر شده توو زندگیمونو گفتم پوووف خواستههامون علاقه هامون هیچی، ما فقط بتونیم یه زندگی عادی برای خودمون داشته باشیم، پیروزیم. این غمه.