.
اگر قرار باشد از جوانی تا عمر دارم فقط و فقط یک شغل را انتخاب کنم، کتابفروشیست، تا جوان هستم با شور و شوق کتابها را در قفسه جای دهم، مرتب کنم، بوو کنم و ببوسم، وقتِ پیری گوشهی مغازه روی صندلی چوبی بنشینم،
هربار یک کتاب را انتخاب کنم،
بخوانم، نفس بکشم و بمیرم..
| #آتنا_ق |
#از_آرزوهایم
و
آغوشت
خانهی امنِ من..
دنیا چقدر عجیبه! من همین الان که دارم مینویسم، هزارتا فکر و برنامه توی سرمه که ده سال دیگه به همش رسیده باشم، حرص میخورم عصبی میشم اشک میریزم، بعضی وقتا میگم دیره بعضی وقتا میگم نه اگه ۴۰ سالم بشه و به فلان چیزی که دوس دارم نرسم اگر فلان سفری که دوس دارم نرفته باشیم چی، من حتی به لباس توی کمدم فکر میکنم که هفته ی دیگه کِی و کجا قراره بپوشمش، من دارم فکر میکنم ما آدما توی اوج ناامیدی چقدر امیدواریم، چقدر قوی هستیم وقتی نمیدونیم آیا فردا هستیم یا نه ولی برای ده سال بعدمونم برنامه میریزیم، بعد فکر میکنم شاید چاره ای جز این نداریم، وگرنه چجوری ادامه بدیم؟