این روزا اصلأ زمان خالی توی زندگی ما وجود نداره، به جز وقتایی که دخترمون خوابیده و ما به جای صحبت کردن ترجیح میدیم غش کنیم از خستگی:) دیشب میون شلوغی جمع سه نفرمون و بازیگوشیای دخترِ خونه، همزمان که برنامه استعدادیابی موسیقی هم پخش بود یدفعه رفتیم به گذشته ها، به آرزوهامون و اینکه اگر هر روز زندگیمون یه غصهی تکراری وجود داشت که نرسیدیم بهش، هی تکرار میشد، اون موسیقی بود، هر کدوم حداقل ده سال از زندگیمون و تو حتی بیشتر، زمان گذاشتیم برای ساز زدن، کلاس رفتن و تلاش برای رسیدن به اونچیزی که میخواییم، اون چیزی که باهاش عشق میکنیم و پایانی نداره ولی حالا فقط به سازهاای گوشه ی خونمون نگاه میکنیمو حسرت میخوریم، به اینکه صدبار برنامه ریزی کردیم برای کلاس رفتن و نشد که نشد که نشد، می دونی: دیشب موقع دیدن اون برنامه یا بهتره بگم شنیدنش، وقتی درباره موسیقی حرف زدیم وقتی مثل هربار اومدم بهت انگیزه بگم که حداقل تو دوباره شروع کنی زبونم بند اومد از حجم بالای مشکلاتی که سرازیر شده توو زندگیمونو گفتم پوووف خواستههامون علاقه هامون هیچی، ما فقط بتونیم یه زندگی عادی برای خودمون داشته باشیم، پیروزیم. این غمه.