چند هفتهس یا بهتره بگم چندماه شده برنامه ریزی کردم حالا که دختر جان داره نزدیک به دوسالش میشه، یواش یواش دنبال برنامه ای باشم که کنار مادری کردن یه کاری هم انجام بدم چون خودم تصمیم گرفتم بعد از تمومشدن مرخصی بارداری، اون اضطراب جدایی دخترمونو که دیدم استعفا بدم و یه گوشه ذهنم، همیشه یه غصه ریزی برای از دست دادن کارم داشته باشم و یه افتخار گُنده! به خودم که از کارم گذشتم چون خودم انتخاب کردم مادر باشم و دلم میخواس هزار روز اول زندگی تا جایی که در توانم هست مادرکافی باشم (و تا همیشه) :) ، راستش به کارهای خونه هم کامل نمیرسم چه برسه یه برنامه دیگه هم بخواد اضافه بشه!!!! اما تمام تلاشمو میکنم، شبها که میخوابی، یه ساعت توی یوتیوب بچرخم، تحقیق کنم و و و ، میدونی نتیجهش تا الان چی شد؟! اینکه هرچی بیشتر اطلاعات به دست میارم بیشتر دنده عقب میگیرم! خیلی ذهنم آشفتهس، همیشه دوست داشتم حرفهامو یجایی بنویسم، اما نمیخواستم اونجا، اینجا باشه!! "قدِ آغوشِ خودم" که سالها خیلی لطیف و آروم نگهش داشتم و شاید سالی یکبار نه تنها خودم که هیچکسی حتی گذرش به اینجا نمیخورد، الان بشه اونجایی که دلم میخواد بعضی وقتا بیام غُر بزنم و برم! دو روز بعد بیام بخونم بگم واای پس این روزایی که پشت سر گذشتم بدتر بودهها!! برو جلو دختر، قدرتمندتر برو..