همیشه چشمان غمگین و اشکبارش
به در بود!
چهره ی پسرک
از خاطرش بیرون نمی رفت..
هر شب
لباس خوابش را می پوشید
و آرایش غلیظی می کرد
و روی تخت منتظر می نشست..
افسوس که دیگر
"کسی بفکر آمدن نبود"....!

+  ۱۳۹۰/۰۵/۲۰    [الــف]