این روزها بیشتر از همیشه نگرانم
بیشتر به مرگ فکر میکنم
به خودش، به اینکه در چه حالی میمیرم، آخرین لباسی که میپوشم،
بعدش!
وقتی متوجه میشم که دیگه مُردم
حسرتِ چیرو میخورم؟ خیلی دربارش میخونم ولی نمیدونم نمیفهمم، نمیرسم به سوالایی که توو ذهنمه، فقط میدونم هرچی باشه اگه قراره یه پله به خدا نزدیکتر بشم پس حتما خوبه، چقدر دلم میخواد با خدا حرف بزنم هزاران سوال بپرسم اما میدونم اون زمان لال میشم و مات میمونم..
نگرانِ دخترم هستم؟نه خیالم راحته همسرم پیشش هست
اما غمگینم
که تنها فرزنده پدر و مادرم هستم
اونها جز من کسی ندارن، همسرم بدونه من چکار کنه وقتی توی دردو غمامون فقط خودمون دوتا به هم دلداری میدادیم،
دخترم دخترم دخترم، من زنده و مُرده، خواب و بیدار، دور و نزدیک نگرانتم..
شبها، غمها دردها نگرانیها به جسم و روحِ من هجوممیارن
همسرم پیر میشود
و مادرو پدرم..
دخترم دخترم دخترم..
__________
نوشتههایی که دوست ندارم!