
روزهایم
شده اند پُر از خـــــــــــــالی ؛و من هم رفته ام پی ِ بیکاری ِ خودم ,
دیگر قهوه نمی نوشم..شمع روشن نمی کنم؛ شعر نمی خوانم,به غم ها فکر نمی
کنم و تمام ذهنم پُر از بی خیالی ست!نبودنت آنچنان ها که
فکرش را می کردم سخت نبود!من در خیالم هم می توانم سرم را لابه لای
موهایت ببرم و ببویمش و نفس نفس بزنم,و تو بی حِس در آغوشم بیوفتی. | اما
تو در خیالم به قد ِ وقتهایی که بودی دوستم نداری . :[