هی، شبها می نشینم.. قصه می بافم، که تو می آیی؛ و همه چیز رو به راه می شود, _هی, صبح هابلند می شوم، تمام ِ قصه ها را می شِکافم!می روم کنار ِ پنجره و آخرین روز ِ رفتنت را تجسم می کنم، رد ِ پاهایت را روی برف؛ _رد ِ پاهایی که رفتنش،توی ذهنم هَک شدن؛ و برگشتنش حسرت..