هی،
شبها می نشینم..
قصه می بافم،
که تو می آیی؛
و همه چیز
رو به راه می شود,
_هی,
صبح هابلند می شوم،
تمام ِ قصه ها
را می شِکافم!می روم
کنار ِ پنجره
و آخرین روز ِ رفتنت
را تجسم می کنم،
رد ِ پاهایت را روی برف؛
_رد ِ پاهایی که
رفتنش،توی ذهنم
هَک شدن؛ و برگشتنش
حسرت..
+  ۱۳۹۱/۰۸/۲۰    [الــف]