
مـی خـواهم ,
با یاد ِ
شانه های تو،
بخوابم..
و
دیگر
بیـدار نشوم
!

تو،همان نُتی؛که عاشق ش هستم,اما هربار, می زنم !استاد می گوید:فالش است!.
_تلخ است..نـــه ؟چرا من؛بایدهمیشه هیچ کجا,
تو را نداشته باشم..حتی در لابه لای نُت هایمورد ِ علاقه ام.

بیا اینبار
چهره ام را,
بدون ِ چشمهایم؛
بکِش..
این "من"
بدون ِ تو
کور باشد
،
خیلی بهتر است
!!
چقدر تـلخ است
بیایی با تمام وجود؛
عشقـت؛احساست را
برای عزیزتـرینَ ت بنویسی,
آنـطـرف تر,اشتباهی فکر کنند,
احـسـاسـت فـقـط کلامی ست..
-عجب روزگاریシ

آه
اگر لبهایم
به لبهایت برسند,
دیگر مرا کاری با دنیا نیست..
_ میمیرم..