سالهاست منتظرم
سر، کوچه ی خاطرات
برف تمام زمین را سفید کرده
ساعتم یخ زده!
سرما تنم را میسوزاند
آغوشت کجاست؟
فقط لحظه ای مرا برای خود بدان
و
خود را برای من
برگرد
بگذار این انتظار به پایان برسد.
چقدر دوستدارم
دستهای مردانه ات را
که دستهای کوچکم را
در آن جا میدهی
و نوازش میکنی
تا بفهمم
تو کنارم هستی،
ومن تکیه گاهی مطمئن دارم..
مرد ِ من.