می فرستی قلبت را
در آب
با قلّاب
امّا عاشقی بلد نیستند
کوسه ها. ع.داوودی
من نميتوانم باوركنم
فكر ميكنم همهاش خواب ميبينم
آخر چهطور ممكن است؟
مگر ميشود از ديوارها عبور كرد
یا از آب گذشت و خيس نشد؟!
من تمام اين كارها را كردم
حتي از كوه پرت شدم و خراشي بر نداشتم
من...مـــن مُرده ام!! ؟
ساعتها را بگذارید بخوابند,
بیهوده زیستن را
نیازی به شمردن نیست.
(عشق)
این قطعه را
با چشمان ِ بسته
بنواز.. ..ب
تمام مزرعه را
مترسک ها خوردند.
بیچاره کلاغها
که زیر ِ بار ِ تهمت،سیاه شدند!