می فرستی قلبت را
در آب
با قلّاب
امّا عاشقی بلد نیستند
کوسه ها. ع.داوودی
+  ۱۳۸۹/۱۱/۲۷    [الــف] 

من نمي‌توانم باور‌كنم
فكر مي‌كنم همه‌اش خواب مي‌بينم
آخر چه‌طور ممكن است؟
مگر مي‌شود از ديوارها عبور كرد
یا از آب گذشت و خيس نشد؟!
من تمام اين كارها را كردم
حتي از كوه پرت شدم و خراشي بر نداشتم
من...مـــن مُرده ام!! ؟
+  ۱۳۸۹/۱۱/۲۴    [الــف] 

ساعتها را بگذارید بخوابند,
بیهوده زیستن را
نیازی به شمردن نیست.
+  ۱۳۸۹/۱۱/۲۳    [الــف] 

(عشق)
این قطعه را
با چشمان ِ بسته
بنواز.. ..ب
+  ۱۳۸۹/۱۱/۱۵    [الــف]  | 

تمام مزرعه را
مترسک ها خوردند.
بیچاره کلاغها
که زیر ِ بار ِ تهمت،سیاه شدند!
+  ۱۳۸۹/۱۱/۱۴    [الــف]