از آن بالا
مگر چه میبیند ابر؟
میایستد و به حال ما میگرید...
+صادق رحمانی
غلبه می کند
قرصی ِدلم بر لرزش دستانم
وقتی تو را می نویسم... ب..
در این ناامیدی ِ مطلق
ذره ای امید به من
هدیه کن
تا پلکهای سنگینم
خواب را به من تحمیل نکنند.
محتاجتم...بهزاد
روزگار را گذراندم
شاید به خوشی برسم
اما ندانستم همان روزها
روزگار خوش ما بود./
به ارتفاع ابديت دوستت دارم
حتي اگر به رسم پرهيزکاری های صوفيانه
از لذت گفتنش امتناع كنم..رسول یونان